Thursday، November 19، 2009

٭ A Death in Tehran

اگه چهل دقیقه وقت دارین، این مستند رو درباره‌ی ندا آقاسلطان نگاه کنید. من هی می‌ترسم یادمون بره...



........................................................................................


Wednesday، November 18، 2009

٭ I'm at work

۱. هودهای آزمایشگاه ما کار نمی‌کند. حتی اگر می‌کرد هم زدن ماسک اجباری بود. من ماسک نمی‌زنم. دست‌کش‌هایم را هم اگر چند بار نسوخته بودم دست نمی‌کردم چه برسد به ماسک و عینک ایمنی. من تازگی‌ها دفتر و دستکم را بر می‌دارم از آفیسم و این‌جا اطراق می‌کنم. سیب روزانه‌ام را هم حتی همین‌جا گاز می‌زنم. سیب‌هایم اوایل مزه‌ی اسید می‌دادند. حالا دیگر عادت کرده‌ام. حالا سیب برایم بدون اسید چیزی کم دارد.

۲. این پسر خیلی شیک می‌آید در کشو من را باز می‌کند و پودر قهوه‌ی من را برمی‌دارد و یک‌سومش را خالی‌ می‌کند در فیلتر. می‌گویم این برای ده بار من بس است، این‌‌قدر زیاد نریز، جواب می‌دهد که تو چه‌قدر خسیسی. بعد در باب صرفه‌جویی در پول قهوه حرف می‌زند و این‌که روزی ۴ دلار پول جای قهوه دادن خیلی زیاد است و باید کمش کند. من چشمم هنوز به پودر قهوه‌ای است که دارد در کافی‌میکر خالی می‌کند. می‌گویم این را بخوریم سکته می‌کنیم. می‌گوید اه چه‌قدر خسیسی.

۳. من وقت ندارم بروم برای ناهار. آن یکی پسر می‌گوید این همه ورقه باید صحیح کند و او هم وقت ندارد برود برای ناهار. می‌گویم آخی!‌ می‌خواهی کمکت کنم؟ می‌گوید البته. ورقه‌ها را می‌دهد به من و می‌رود برای ناهار.

۴. من خوبم ولی. ریزالت می‌گیرم و با همین ریزالت‌هایم خوشم. سیب اسیدی و پودر قهوه و ناهار و این ورقه‌های هنوز تصحیح نشده هم فدای سرم.


پ.ن بی‌ربط: ایمیل گوگل چیست که من پیشنهاد کنم برای هر نفر یک سقف ۱۰ تایی بگذارد از لحاظ شر آیتمز؟



........................................................................................


Tuesday، November 17، 2009

........................................................................................


Monday، November 16، 2009

٭ Describe her in one word

فیروزه جزایری ماه بود. مااااااه.



........................................................................................


Thursday، November 12، 2009

٭ ف-راس-ت-ری-تد

من آدم کم‌کاری نیستم. اتفاقا سریع هیجان‌زده می‌شم و تا خیلی می‌شینم سر کار تا نتیجه بگیرم. اسمش می‌شه پشت‌کار و فکر می‌کنم اگه چیزی بهم مزه بده وحشتناک براش مایه می‌ذارم. اتفاقا تحقیق شدیدا مزه می‌ده بهم. همه می‌دونن من چه‌قدر خواب رو دوست و بهش احتیاج دارم ولی واسه کارم روح‌وار چند شب متوالی نمی‌خوابم. از اون‌طرف صبور نیستم ولی. وحشتناک کم‌حوصله‌ام. باید سریع نتیجه بگیرم وگرنه نمی‌تونم ادامه بدم. باید بدونم زحمتم به یه جایی می‌رسه که انرژی بگیرم. تست‌هام داره دهنم رو سرویس می‌کنه. یه سال کار کرده‌م، اتفاقا خوب (اندازه‌ی خر!) کار کرده‌م ولی هیچی به هیچی. نتیجه نمی‌گیرم. از اونم بدتر. نتیجه‌ی رندوم می‌گیرم. هیچی رو تغییر نمی‌دم و باز نتیجه‌ی متفاوت می‌گیرم. اگه بدونم مشکل کارم کجاست تو دو هفته می‌تونم همه‌ی کارهای این یه سال رو خلاصه کنم ولی نمی‌تونم. یعنی کاری رو که اندازه‌ی دو هفته باید زمان ببره هم نمی‌تونم انجام بدم. عصبانیم. کاشکی آپولو بود لااقل. نیست. ساده‌ست. همین به نتیجه نرسیدن یه کار ساده‌ست که داغونم می‌کنه.
شب‌ها تا دیروقت دانشگاهم. منی که دوش گرفتن هر روز صبح مثل صورت شستن می‌مونه برام الان دو روزه که حموم نرفتم. می‌خواستم برم بولینگ با دوستام و نرفتم. خوابم میاد. عین خر خوابم میاد. امشب هم خدا می‌دونه کی می‌تونم برم خونه.
یه بلای جدید آوردم سر تست‌هام الان. می‌دونم حتی اگه نتیجه هم بگیرم باز فردا که تکرارش می‌کنم یه چیز دیگه می‌شه جوابش ولی همین دلخوشی رو واسه بیدار موندن امشبم احتیاج دارم. یکی بهش، تستم رو می‌گم، بگه اذیتم نکنه. بگه لااقل یه امشب رو جواب بده.



........................................................................................


Monday، November 09، 2009

٭ ?How do you know when someone is Birgin

آقاهه اومده سوال داره از هم‌آفیسیم و هی وسطش زیر چشمی به من نگاه می‌کنه. آخر سر که سوالش تموم شد میاد رو میز من و یواش می‌گه تو بیرجین هستی؟ من همین‌جوری نگاهش می‌کنم که بله؟! بعد می‌گه ایرانین و دوزاریم میفته. می‌گم از کجا فهمیدی؟ می‌گه قیافه‌ت، چشات. می‌گه از لهجه‌ت فهمیدم که ایتالیایی نیستی. عرب هم که نیستی. پس ایرانی هستی.




٭ چرا خوشحالم؟

یه طناب خریدم طناب می‌زنم.




٭ سال های دور از خانه

نه که دلم تنگ شده باشه ها. نشده. دلم نیست. لبامه. که کج می‌مونه وقتی این 6 نفر که دسامبر دارن می‌رن کشورهای خودشون واسه تعطیلات بهم می‌گن تو هم برو ایران. که با خنده بهم می‌گن.



........................................................................................


Thursday، November 05، 2009

٭ کی تموم می‌شه؟

می‌شینم ویدئوی کتک خوردن می‌بینم و میان بالا سرم می‌گن «باز» چی شده. برای اینا هم عادی شده دیگه. اول‌ها با تعجب می‌پرسیدن و جواب می‌خواستن. الان می‌پرسن یعنی ول کن بابا تو هم حال داری‌ها.



........................................................................................


Wednesday، November 04، 2009

٭ بن‌بست

فهمیدم یه چیزی توی تست‌هام مشکل داشته، بعد نه می‌تونم ادامه بدم چون از این بدتر می‌شه، نه می‌تونم بشینم از اول درستش کنم چون نمی‌شه یه سال برگردم عقب.
بعد خواستم بگم، ای رهبر آزاده، درکت می‌کنم. یعنی قشنگ وضع اسفبارت مث منه. نه راه پس داری نه پیش. منم شاید اگه باتوم داشتم از حرص میفتادم به جون نمونه‌هام.



........................................................................................


Monday، November 02، 2009

٭ تفاوت فرهنگی یه چیز دیگه بود

گوساله هم وقتی می‌ره یه جا اول سلام می‌کنه و نمیاد سرش رو بندازه پایین بره همین‌جوری بشینه پشت میزش!



........................................................................................


Friday، October 30، 2009

٭ ضایع

من آدم تلفنی نیستم. از موبایلم بیشتر برای اینترنتش استفاده می‌کنم تا مکالمه. حرف زدن ازم انرژی می‌برد. سر حرف را باز کردن برایم سخت است. آخرین باری که چت کردم را به یاد ندارم. ایمیل هم به زور می‌زنم.
امروز هی گوشی‌ام پیغام می‌داد که جا کم آورده برای مسیج‌های جدید. نشستم پاکشان کنم و طبعا 99 درصدشان جدید بودند و گوش نکرده. بعضی‌ها را گذاشتم پخش کند و بعضی‌ها را نشنیده دیلیت کردم چون از قبل می‌دانستم شکایت‌اند که چرا نیستم و حوصله نداشتم. یکیشان ولی یک شماره‌ی عجیب و یک صدای ناآشنا بود که خودش را دوست یک دوست دور معرفی کرده بود و سوال داشت برای تغییر ویزا. گفتم این یکی را "کال بک" کنم که بی‌ادبی نشود. زنگ زدم ولی نشناخت. نشانی دادم، زیاد، که دوست فلانی هستم و زنگ زده بودی و غیره تا یادش آمد. معذرت خواستم که مسیج‌اش را ندیده بودم و گفتم آماده‌ام اگر سوالی دارد بپرسد که گفت مدارکش را فرستاده. پرسیدم کی؟ جواب می دهد که 4 ماه پیش. می گویم پس دیگر چه سوالی داری؟ می گوید هیچ. می‌گویم پس چرا پیغام گذاشته بودی؟ می‌گوید پیغامم را هم همان 4 ماه پیش گذاشتم!
من این طرف خط صدای خنده‌ام تا هفت آفیس آن ور تر می‌رفت و او آن‌طرف شوکه بود از برخورد با موجودی به سان من. خودم را جمع و جور کردم هر طور بود و گفتم تغییر ویزای من هم پنج ماه طول کشید و گفتم نگران نباشد و بالاخره می آید. هی اما فکر می‌کردم اگر یک ماه دیرتر مسیج‌اش را دیده بودم الان تبریک هم می‌گفتم بهش و چه صورت بهتری پیدا می‌کرد مکالمه‌مان...
تا من باشم دیگر کال بک نکنم. بروم همه شان را پاک کنم از دم...



........................................................................................


Thursday، October 15، 2009

٭ 23 بلوک هایی که گریه کردم!

سر بقیه نمی‌دانم چه می‌آید اما این‌جا زندگی برای من نازک نارنجی که با یک بالای چشمت ابرو گفتن گریه‌‌ام می‌گیرد گاهی خیلی سخت می‌شود. آدم‌های این شهر شخصیت‌های فیلم با صدای دالبی نیستند که بدون زیرنویس هم بفهمیشان. گاهی سر و صدا هست، گاهی لهجه‌ها ناآشناست و گاهی تو خسته‌ای. این‌جاست که باید کلاس‌ها و دوره‌هایی را که از دوران خردسالی تا بزرگسالی گذرانده‌ای و نمره‌های امتحان‌های زبانت را بگذاری در کوزه و آبش را بخوری. گاهی خودت شرمنده می‌شوی از تکرار چندباره‌ی تاسف خوردنت بابت نفهمیدن حرف کسی که با چشم‌های باز و متعجب همان جمله‌‌ را با همان کلمات و همان سرعت دوباره تکرار می‌کند انگار که بار اول گوشت نشنیده. بعد تو باید بگویی احمق لااقل به جای دوباره گفتن، پارافریزش کن یا کمی آرام تر حرف بزن اما نمی‌گویی. تکرار می‌کنی به جایش اما که متاسفی و حرفش را متوجه نمی‌شی و هر بار که این را تکرار می‌کنی پیش چشم خودت احمق‌تر به نظر می‌رسی.

این‌جا گل و بلبل نیست همیشه. که گاهی وقتی همکلاسی آمریکایی‌ت به آن یکی همکلاسی غیرآمریکایی‌ت اول با تعجب و بعد با تحقیر می‌گوید چه‌طور اسم فلان کارتون بچگی را که با آن بزرگ شده نشنیده و ابروهایش را بالا می‌برد دلت می‌خواهد بروی وسط داد بزنی که این که کارتون تو را ندیده معنایش این نیست که اصلا کارتون ندیده ولی نمی‌روی. به جایش سرت را توی لپتاپت فرو می‌بری و خودت را گرم کار نشان می‌دهی که یک وقت از تو نپرسد.

امشب برای بار سوم بعد از دو سال دلم خواست برگردم ایران. احساسم موقتی است اما تکرار خواهد شد.



........................................................................................


Wednesday، October 14، 2009

٭ و رسالت ملتی بر دوش من است

بدیش اینه که که حتی مثلا مدادت رو هم که مث آدمیزاد نمی‌گیری دستت فکر می‌کنن واسه خاطر ملیتته. که می‌پرسن ازت که چرا همه‌ی شماها شکر رو قبل از شیر می‌ریزین تو قهوه‌تون در حالی که فقط تو رو دیدن. که حتی فکر می‌کنن تو مدرسه‌های ایران حتما چپ و راست رو یاد بچه‌ها نمی‌دن که من قاطی می‌کنم. که چون حرف نمی‌زنم نمی‌فهمن تو سرم چی می‌گذره، که هی جاج می کنن و جاج می کنن و خسته نمی‌شن. باز جاج می کنن.
بعد من آی‌تونز دی‌جی‌م یه دفعه بعد از قرنی فارسی می‌خونه، گنجشکک اشی‌مشی فرهاد می‌خونه و من بغض می‌کنم، بعد می‌پرسن چرا همه‌ی آهنگ‌های فارسی غمگین‌‌ن؟



........................................................................................


Tuesday، October 06، 2009

٭ تفاهم موسیقیایی

امروز اگه بلیط گیرمون اومد می‌ریم کنسرت کایلی مینوگ. پسرم می‌گه عکسش رو زده بودم به اتاقم اون موقع‌ها. می‌دونم که عکس مدونا رو هم داشته رو دیوارش. می‌گم هر کی عکسش رو داشتی داریم می‌بینیم ها! دیگه کیا بودن؟ می‌گه سیلوستر استالونه و لاک‌پشت‌های نینجا که اونا کنسرت نمی‌ذارن پس به جاش می‌ریم کنسرت معین!



........................................................................................


Friday، October 02، 2009

٭ بخدا!

یعنی تو صد سال سر گاندی رو نگاه می کردی می تونستی جی از توش درآری؟





........................................................................................


Thursday، October 01، 2009

٭ ها؟

دیشب را در دانشگاه صبح کرده‌ام و امشب هم باز همین‌جا مهمانم. حق دارم بعد از نگارش ابسترکت برسم به کیبردز.



........................................................................................